کتاب «لائیسیته چیست؟»، قسمت شانزدهم


شیدان وثیق ‫(انتشار در اردیبهشت 1384)

قسمت    اول    کتاب قسمت    دوم   کتاب قسمت  سوم   کتاب قسمت  چهارم  کتاب قسمت   پنجم  کتاب

قسمت  ششم کتاب قسمت  هفتم  کتاب قسمت هشتم کتاب قسمت   نهم   کتاب قسمت   دهم  کتاب

ماركس: «لائيسيته» يا «گامى بزرگ به پيش اما نه آخرين شكل رهايش انسانى»

كارل ماركس (1818ـ1883 ميلادى)، نظريه‏ پرداز لائيسيته يا جدايى دولت و دين نبود. مواضع او اما، پيرامون نظريه‏ ى دولت، در «نقد فلسفه‏ ى حق هگل» ــ هنگام عزلت فلسفى‏ اش در كرزناخ به سال 1843 ــ و پيرامون رابطه‏ ى دولت و دين در نقد نظرات برونو باوئر در «مسئله‏ ى يهود» ــ در همان سال ــ براى بحث ما داراى اهميت به‏ سزايى است.

تأكيد كنيم كه در اين هنگام از فعاليت فلسفى‏ اش، دل‏ مشغولىِ اصلىِ ماركس، همان‏ طور كه خود او نيز بعد ها اشاره مى‏ كند، تصفيه حساب با دستگاه هگل و هگليسم بود: «نخستين كارى كه انجام دادم، در رفع ترديد هايى كه بر من هجوم مى‏ آوردند، بازنگرى انتقادى فلسفه‏ ى حق هگل بود.» (قلميارى در نقد اقتصاد سياسى»، پيش‏گفتار ـ 1859). در اين رويارويى سخت و تراژيك با هگل ــ چون ماركس ابتدا هگلى بود و به‏ رغم پدر كشى‏ اش، از سيستم هگلى كاملاً خلاص نشد ــ دو مقوله‏ ى فلسفه‏ ى سياسى يعنى «سياست» و «دولت» مورد توجه ويژه‏ ى ماركس قرار مى‏ گيرند. ماركس جوان، با دست زدن به نقد «سياست» و نقد «دولت» در عصر مدرن، از اين‏ دو پديدارى كه فلسفه‏ ى كلاسيك سياسى و ايدئولوژى حاكم ــ بورژوايى و ايدئاليستى ــ فتيش‏وار و وهم‏ آميز عرضه مى‏ كردند، رفع حجاب و راز زدايى مى‏ كند.

«در نخستين گام، وظيفه‏ ى فلسفه، فلسفه‏ اى در خدمت تاريخ، اين است كه آن‏گاه كه شكل مقدسِ خودبيگانگى انسان برملا شده است، خودبيگانگى را در اشكال نامقدسش برملا كند. بدين‏ سان، از نقد انسان به نقد زمين مى‏ رسيم، از نقد مذهب به نقد حقوق و از نقد الهيات به نقد سياست.» (ماركس، «نقد فلسفه حق هگل ـ مقدمه»).

ماركس در نقد سياست و دولتِ مدرن، دو موضوع بغرنج اساسى طرح مى‏ كند كه يكى را به‏ اختصار، چون خارج از بحث ماست، و ديگرى را با تشريح بيش‏ترى توضيح مى‏ دهيم.

1. رهايش سياسى، رهايش اجتماعى نيست.

در عصر جديد و با تشكيل دولت كمال‏ يافته، «از خودبيگانگى» انسان در حقيقت مضاعف مى‏ شود: از خودبيگانگى هم در رابطه با مذهب ( كه در جامعه‏ ى مدنى حفظ مى‏ شود) و هم در رابطه با دولت سياسى كه به قدرت برين نوينى بدل مى‏ گردد. عامل «قدسى»  كه واسط ميان «حوزه‏ ى جامعه‏ ى مدنى» و «حوزه‏ ى حاكميت» است از ميان نمى‏ رود. به‏ جاى قدوسيت آسمان ( كليسا)، قدوسيت زمينى (دولت) مى‏ نشيند. «جدايى» زمين و آسمان تبديل به «جدايى» جامعه‏ ى مدنى از يك‏سو و «دولت» و «سياست» از سوى ديگر مى‏ شود.
دين‏ پرستىِ آسمانى جاى خود را به دين‏ پرستى زمينى مى‏ دهد: دين‏ پرستى كالا، دين‏ پرستىِ سرمايه، دين‏ پرستىِ حقوق، دين‏ پرستىِ دولت، دين‏ پرستىِ ميهن، دين‏ پرستىِاقتصاد، دين‏ پرستىِ سياست…

اكنون، در هيبت «سياست» و «دولت»، توهم و راز آميزگرى در قالب‏ هاى زمينى تظاهر مى‏ كنند. در پيكره‏ ى نامقدس آسمان ى‏شان يا مقدس زمين ى‏شان، همواره در «آسمان» سير مى‏ كنند، ليكن اين‏ بار در «آسمان زمينى». نيرويى هستند توانا و قادر (در خيال انسان‏ ها)  كه انسان‏ ها مى‏ آفرينند، آن‏ها را از خود جدا مى‏ كنند، آن‏ها را به‏ نام «قرارداد»، «اراده‏ ى عمومى»، «خرد» و غيره…، ماورا و مافوق خود قرار مى‏ دهند، آن‏ها را بر خود حاكم مى‏ گردانند و خود را در انقياد و اسارت آن‏ها درمى‏ آورند. در نتيجه، رهايش حقيقى اجتماعى در گرو پايان بخشيدن به اين «جدايى» سياسى از طريق برچيدن «اصل مقدس دولتِ» عصر مدرن است. «رابطه‏ ى دولت سياسى با جامعه‏ ى مدنى درست همان‏ قدر روحانى است كه رابطه‏ ى بهشت با زمين. دولت در همان تضاد با جامعه‏ ى مدنى قرار دارد و از همان راهى كه مذهب بر محدوديت‏ هاى جهان غيرمذهبى فائق مى‏ آيد، بر آن چيره مى‏ شود. يعنى جهان غيرمذهبى بايد دوباره دولت سياسى را تأييد و بازسازى كند، و اجازه دهد كه بر او مسلط شود.»

«تنها زمانى كه انسان نيروهاى خاص خود را به‏ عنوان نيروهاى اجتماعى تشخيص و سازمان دهد و ديگر نيروى اجتماعى را به‏ شكل يك نيروى سياسى از خود جدا نكند، تنها در اين هنگام است كه رهايش بشر كامل خواهد شد.» (ماركس، «مسئله‏ ى يهود»، تأكيد ها همه جا از ماركس است).

2. دولت لائيك گامى بزرگ به پيش است.

برونو باوئر هگلى، از خانواده‏ اى پروتستان، استاد الهيات در برلن در سال‏ هاى 40ـ1836، اخراج شده از دانشگاه به‏ خاطر جسارت‏ هاى انتقادى‏ اش در سال 1841، رساله‏ اى در همان سال‏ ها تحت عنوان «مسئله‏ ى يهود» به رشته‏ ى تحرير درمى‏ آورد. او در آن‏جا تز هاى بحث‏ انگيزى پيرامون علل فقدان آزادى‏ هاى مدنى و سياسى براى يهوديان در كشورهاى اروپاى غربى، كه در آن ايام هم‏چنان تحت سيطره‏ ى دولت‏ هاى دين‏سالار يا نيمه دين‏سالار (تئوكراتيك) قرار داشتند، ارائه مى‏ دهد.

ماركس كه در آن هنگام در كروزناخ به سر مى‏ برد و رساله‏ ى باوئر را خوانده بود و در ضمن، در همان زمان، فراخوانى به‏ نفع آزادى‏ هاى سياسى و مدنى براى يهوديان آلمان امضا  كرده بود، پاسخى در نقد نوشته‏ ى باوئر، تحت عنوان «درباره‏ ى مسئله‏ ى يهود»، تهيه مى‏ كند. اما تنها مقدمه‏ ى اين دست‏نويس، در زمان حياتش، در سالنامه‏ اى آلمانى ـ فرانسوى منتشر مى‏ شود.

جدل ماركس در اين رساله، در رد تزهاى «انتزاعى» (به‏ قول ماركس) و نادرست باوئر، ارتباط مستقيمى با مسئله‏ ى لائيسيته پيدا مى‏ كند و پرده از پاره‏ اى بدفهمى‏ ها، اختلال‏ ها و پندار ها درباره‏ ى جدايى دولت و دين، كه همچنان امروزى‏ اند، برمى‏ دارد.

 باوئر، در رساله‏ ى خود، دو تز اصلى طرح مى‏ كند. يكم اين كه يهوديان آلمان زمانى مى‏ توانند آزادى سياسى و مدنى كسب كنند كه دست از مذهب خود، كه آن‏ها را از ديگران متمايز مى‏ سازد، بردارند. دوم اين كه رهايى سياسى دولت، به معناى پايان دين رسمى، زمانى مى‏ تواند تحقق پذيرد كه حيات دين در جامعه پايان يابد. باوئر در يك كلام، مسئله‏ ى دولت آزاد يا لائيك ( آزادى از يك دين رسمى) و مسئله‏ ى رهايش اجتماعى از قيد دين را با هم اشتباه مى‏ كند. ماركس چكيده‏ ى نظرات او را به اين صورت خلاصه مى‏ كند:

«بنابراين، باوئر از يك‏سو خواستار آن است كه يهودى يهوديت را كنار بگذارد و انسان در كل دين را به‏ منظور رهايى به‏ عنوان شهروند (رهايى مدنى ـ م) كنار بگذارد. از سوى ديگر، بنا بر يك استنتاج منطقى، او نسخ سياسى دين را نسخ دين در تمامي تش تلقى مى‏ كند.»

ادامه دارد …

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: