کتاب «لائیسیته چیست؟»، قسمت ششم


سرچشمه‏ ى قانون در خود جامعه است: طلايه‏ داران!

پاره‏ اى از انديشمندان غربى بر اين باورند كه نخستين گام‏ ها در تاريخ در امتناع از ارجاع به ترافرازنده‏ اى چون دين در اداره‏ ى امور شهر را، به‏ راستى، يونانيان، در سده‏ ى هشتم تا پنجم پيش از ميلاد، يعنى در دوران شكوفايى پوليس، برداشته‏ اند. من جامعه‏ ى دگرسالار را جامعه‏ اى مى‏ نامم كه در آن nomos يعنى قانون و نهاد توسط ديگرى داده شود. درواقع، ما به‏ خوبى مى‏ دانيم كه قانون هيچ‏گاه توسط ديگرى داده نمى‏ شود و همواره محصول خود جامعه است. اما در اكثريت شكننده‏ ى موارد، ايجاد نهاد را به حساب يك اتوريته‏ ى فرا ـ اجتماعى مى‏ گذارند و يا در هر حال به قدرتى خارج از توان و اراده‏ ى بشر زنده نسبت مى‏ دهند.

در نتيجه، يكسره مسلم مى‏ شود كه چنين اعتقادى تا زمانى كه دوام آورد بهترين وسيله براى ماندگارى و تغيييرناپذيرى نهاد خواهد بود. شما چگونه مى‏ توانيد قانون را زير سوآل بريد اگر خدا آن را داده باشد؟ شما چگونه مى‏ توانيد بگوييد كه قانون داده شده توسط خدا ناعادلانه است وقتى كه عدالت چيز ديگرى نيست جز يكى از نام‏ هاى خداوند، چونان كه حقيقت نيز چيزى نيست جز يكى ديگر از نام‏ هاى او.

«زيرا تو هم حقيقتى، هم عدالت و هم نور» (در انجيل ـ مترجم).

اما اين سرچشمه البته مى‏ تواند چيز ديگرى جز خدا باشد: خدايان، قهرمانان بنيادگر، نياكان و يا قدرت‏ هاى ناشخصى اما به همان اندازه فرا ـاجتماعى چون طبيعت، عقل و تاريخ. حال در انبوه جوامع دگرسالار در اين سير طولانى و عظيم تاريخ، در دو مورد گُستى ايجاد مى‏ شود.

اين دو نمونه عبارت‏ند از يونان باستان از يك‏سو و اروپاى غربى در نخستين دوره‏ ى رنسانس (سده‏ ى 11 و 12) از سوى ديگر، دوره‏ اى كه مورخان همواره به‏ نادرستى آن را قرون وسطاى رنسانس بعدى (سده‏ ى 15 ـ مترجم) مى‏ نامند. در هردو مورد ما با پذيرش اين واقعيت رو به‏ رو هستيم كه سرچشمه‏ ى قانون خودِ جامعه است، كه ما قوانين‏ مان را خودمان تعيين مى‏ كنيم و در نتيجه امكان به زير پرسش بردن نهاد موجود در جامعه و مورد انكار قرار دادن علت وجودى آن گشوده مى‏ شود؛ نهادى كه ديگر مقدس نيست و يا درهرحال نه به‏ اندازه‏ ى سابق… اما اين يونان، كدامين يونان است؟ در اين جا بايد بسيار دقيق بود و حتى خواهم گفت سخت‏گير.

در بينش من  يونانى كه اهميت دارد يونان سده‏ ى هشتم تا پنجم پيش از ميلاد است. در اين دوره است كه پوليس به وجود مى‏ آيد، نهادينه مى‏ گردد و حداقل، در نيمى از نمونه‏ ها، كم وبيش به يك پوليس دموكراتيك تبديل مى‏ شود. دوره‏ اى كه در آخر سده‏ ى پنجم به پايان مى‏ رسد… يونان باستان پذيرفته بود كه سرچشمه‏ ى نهاد، حداقل نهاد سياسى به معناى اخص آن، در خودِ جامعه قرار دارد. قوانين آتنيان هميشه با اين اعلان مشهور آغاز مى‏ شدند: edoxe tê boulê kai tô  (به باور شورا و خلق… خوب است كه…). در همه جا منشأ جمعى قانون تصريح شده است.

در عين حال، دين در يونان، و نه‏ تنها در پوليس‏ هاى دموكراتيك، از جايگاه غريبى برخوردار است. دين قوياً حضور دارد اما اين دينى است شهرى (و نه جهان‏روا چون اديان توحيدى ـ مترجم) و از امور مشترك به‏ دور نگه داشته شده است. من فكر نمى‏ كنم حتى يك‏ بار نمايندگان شهرى به دِلف رفته باشند و از پير غيب‏ گو درباره‏ ى قوانينى كه بايد وضع كنند سوآلى كرده باشند. آن‏ها احتمالاً درباره‏ ى پيش‏برد جنگ، كى و كجا، و يا حداكثر در رابطه با تعيين يك قانون گذار خوب از او سوآل كرده‏ اند اما هرگز درباره‏ ى مضمون قانون نپرسيده‏ اند.» (Cornelius Castoriadis)

«قلمرو من به اين جهان تعلق ندارد»: دوگانگى!

زمينه‏ هاى انكشاف لائيسيته و سكولاريسم، و ديگر پديدارهاى «مدرنيته»، چون ليبراليسم و فردانيت، در غرب را نمى‏ توان خارج از روابط تاريخىِ هم‏زيستانه ـ هم‏ستيزانه ميان كليسا و «سياست» (عيسى و قيصر، پاپ و پادشاه يا امپراطور، كليسا و شهرهاى خودمختار، كليسا و دولت)، ميان امر روحانى و امر زمانى، ميان امر مقدس و امر ناـ مقدس توضيح داد. اين هم‏زيستى ـ هم‏ستيزى محصول يك دوگانگى است كه از بنياد در ساختار عيسويت آشكار است:

     «قلمرو من به اين جهان تعلق ندارد.» ( انجيل به روايت قديس يوحنا، باب هجدهم، 36).

     «تو پتروس (نام سنگ يا صخره به يونانى ـ مترجم) هستى و من بر روى اين صخره كليسايم را بنا خواهم كرد… كليد قلمرو آسمان‏ ها را به تو خواهم داد.» ( انجيل به روايت قديس متى، باب شانزدهم، 18 ـ 19) .

     «گوسفندان مرا به چرا بَر… بره‏ هاى مرا به چرا بَر» ( انجيل به روايت قديس يوحنا، باب بيست و يكم، 15 و 18).

     «به قيصر آن رسد كه به قيصر تعلق دارد و به خدا آن رسد كه به خدا تعلق دارد.» ( انجيل به روايت قديس متى، باب بيست ودوم، 21).

     «تو بر من هيچ قدرتى نخواهى داشت مگر آن قدرتى كه خدا به تو داده است.» ( انجيل به روايت قديس يوحنا، باب نوزدهم، 11).

     «اقتدارى نيست جز از جانب خدا و همه‏ ى قدرت‏ هاى موجود توسط خد نهاده شده‏ اند.» (نامه به رومى‏ ها، باب سيزدهم، 1 و 4).

از روز نخست، سنگ‏ بناى كليساى مسيح بر «دوگانگى» يا «تضادى» گذارده مى‏ شود كه نقش مهمى در سير تحول سياسى و دينى در اروپا ايفا خواهد كرد. اين «تضاد» در كجاست؟: «در تعريفى كه كليسا از خود ارائه مى‏ دهد «تضادى» وجود دارد. از يك سو كليسا رستگارى‏ اى مى‏ آورد كه به اين جهان زمينى تعلق ندارد. دنياى «قيصر» دنياى مورد علاقه‏ ى كليسا نيست. از سوى ديگر، كليسا، از سوى خداوند و فرزندش، عهده‏ دار هدايت انسان‏ ها به سوى رستگارى مى‏ شود. وظيفه‏ اى كه به فيض الهى تنها نيروى پيش‏ برنده‏ اش خود كليسا است. پس از اين، كليسا «حق نظارت» يا بهتر بگوييم «وظيفه‏ ى كنترل» بر هر آن چه را دارد كه اين رستگارى را به خطر مى‏ اندازد. حال چون اَعمال انسان‏ ها در برابر بديل خير و شر قرار مى‏ گيرند… كليسا «وظيفه‏ ى نظارت» بر همه‏ ى فعاليت‏ هاى بشرى را براى خود مشروع مى‏ شمارد. از ميان آن‏ها، مهم‏ترين و سنگين‏ ترين‏ شان، به دليل نتايج حاصله، اعمالى است كه حكمرانان انجام مى‏ دهند.پس كليسا، به حكم علت وجودى‏ اش، بايد هوشيارانه مراقب باشد كه حكومت‏ كنندگان به حكومت شوندگان دستور انجام كارى بر خلاف رستگارى‏ شان ندهند.

بدين‏ سان، كليسا، به‏ طور منطقى و نه بر حسب اوضاع و شرايط، مى‏ رود تا قدرت تام و تمام را براى خود طلب كند. مطالبه‏ اى كه تمام ابعاد وسيع اش را با رفرم گرِگوريَن در پايان سده‏ ى يازدهم به دست مى‏ آورد.

در اين دوره، كليساى مسيحى به‏ تنهايى و به‏ طور حقيقى با  Respublica(«امر عمومى» ـ مترجم) يكى مى‏ شود. «تضاد» ويژه‏ اى كه در درون دكترين كليساى كاتوليك وجود دارد عبارت از اين است كه كليسا، مقارن با هم، از يك‏سو انسان‏ ها را آزاد مى‏ گذارد تا در اين جهان زمينى هر طور كه مايلند خود را سازمان دهند و از سوى ديگر گرايش به تحميل نظامى دين‏ سالار بر آن‏ها دارد.» (Pierre Manent).

عيسى در زمان حياتش مشروعيت سزار را مى‏ پذيرد، قدرتى كه حاكميتش را بايد از خدا  گيرد. («تو هيچ قدرتى بر من نخواهى داشت»). او جامعه‏  هوادارانش را به تشكيل نهادى براى انجام وظايف و تكاليف سياسى و يا اعمال قدرت سياسى دعوت نمى‏ كند. او، بر خلاف رسولان دين يهود و اسلام، قوانين يا احكامى ناظر بر اداره‏ ى امور شهر وضع يا تجويز نمى‏ كند. اما از سوى ديگر، عيسى تأكيد مى‏ كند كه مسيحيان بايد از او اطاعت كنند و گوش به حواريون و كشيشان فرا دهند، در غير اين صورت يا با او نخواهند بود و يا با او در كليساى او نخواهند بود. با اين همه، آن چه درواقع روى داد، سير كليسا به سوى قدرت تام و تمام اين‏ جهانى پس از فروپاشى امپراطورى روم در قرون وسطى بود: تحميل دين‏سالارى و كليساسالارى در همه جا.

 اما آن چه نبايد از نظر دور داشت اين است كه آن دوگانگى يا تضاد بنيادى در مسيحيت امكان مساعدى براى خروج از دين‏سالارى مسيحى حتى در شكل دينىِ آن فراهم آورد. به بيان ديگر، مبارزه عليه جنبه‏ ى تئوكراتيك مسيحيت به‏ وسيله‏ ى جنبه‏ ى ديگر آن كه «امر قيصر» را از «امر كليسا» جدا مى‏ كرد، امكان‏ پذير گرديد.

سرانجام در سده‏ ى نوزدهم است كه پاپ لئون سيزدهم در دكترين كليسا تجديدنظرى به‏ عمل مى‏ آورد. در سه سند مهم كليسايى: (Diuturnum illud (1881 و (Immortale Dei (1885 و (1890) Sapientiae christia او اعلام مى‏ كند كه دو قدرت روحانى و اين‏ جهانى (كليسا و دولت) هركدام خودفرمان و كاملاً مستقل از يكديگرند. هر يك طبيعت ويژه‏ ى خود را داراست و هدف و غايت خاص خود را دنبال مى‏ كند:
«هريك از اين دو در نوع خود بزرگ‏ترين قدرت است.»

در سده‏ ى بيستم، پاپ پى يازده و دوازده همين منطق را در پيش مى‏ گيرند و تصريح مى‏ كنند كه حاكميت دولت در حوزه‏ ى متمايزى نسبت به حوزه‏ ى كليسا اعمال مى‏ شود و سودمند نيست كه قدرت دنيوى تحت سالارى كلسيا درآيد.

ادامه دارد …

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: